پارمیس
خاطرات کودکی
پيوندهای روزانه

دیروز در حالی که بوست میکردم بهت گفتم آخه تو چقدر خوشگلیییی

گفتی خدا اینجوری کرده دیگه



[موضوع : ]
[ جمعه 11 بهمن 1392 ] [ 7:22 بعد از ظهر ] [ مامان ]

جمعه هفته گذشته سی ماهه شدی و کادوی سی ماهگیت واست  زایلوفون خریدیم.

سی ماهگیت مبارک ماه من

 

 

 



[موضوع : جشن تولد]
[ پنجشنبه 16 آبان 1392 ] [ 11:41 قبل از ظهر ] [ مامان ]

عید قربان چهارشنبه 24 مهر بود. من که پنج شنبه ها تعطیلم، رضا هم پنج شنبه رو مرخصی گرفت و از چهارشنبه صبح رفتیم شمال. خیلی خوش گذشت. روز عید رفتیم ساری، کنسرت شهرام شکوهی. خیلی خوب بود و خیلی بهت خوش گذشت. آخراش حسابی رقصیدی و خوشحال از سالن بیرون اومدیم و واسه شام رفتیم اکبر جوجه که اونجا هم خداروشکر با اشتها غذا خوردی. پنج شنبه و جمعه هم بابلسر بودیم و با اینکه آب واسه شنا سرد بود اما دختر عشق آبم دلی به دریا زد و تنی به آب. هوا خیلی خوب بود و جمعه ظهر هم که میخواستیم برگردیم یه بارون ناب اومد و حسابی رنگ و بوی شمال رو قشنگتر کرد.

 

 

ادامه مطلب


ادامه مطلب


[موضوع : سفرنامه]
[ پنجشنبه 16 آبان 1392 ] [ 10:33 قبل از ظهر ] [ مامان ]

این روزا دیگه جمله ها رو کامل میگی و از اصطلاحات هم استفاده میکنی.فقط بعضی از کلامات رو به زبون خودت میگی که واست مینویسم تا یادگاری بمونه.

محکم: مکبم

عقب:قبب

دانش آموز: دان ماشوز

بد جنس: بن جس

البته نا گفته نمونه که بدجنسو چند روزه که درست میگی و این کلمه رو واسه شخصیتای منفی کارتونا استفاده میکنی بخصوص سو ایپر تو کارتون دورا. البته وقتی هم میخوای با ما شوخی کنی خیلی ناز میگی: شما خیلی بن جسی!!



[موضوع : ادبیات پارمیسی]
[ پنجشنبه 16 آبان 1392 ] [ 9:25 قبل از ظهر ] [ مامان ]

سلام دختر نازنینم.

آخرین پستو شب اول مهر گذاشتم و قرار بود بری مهد کودک. همه ی وسایلتو جمع کردم و حسابی مجهز بودی واسه رفتم مدرسه. شب تو تختت خوابیدی و منم واست قصه میگفتم اما احساس میکردم خودم هنوز از لحاض روحی آماده نیستم که فردا ببرمت مهد کودک. خوب میدونی چیه؟ سه ماه تابستونو کامل پیشت بودم و هر روز که از خواب بیدار میشدی منو میدیدی. تا حالا هم هیچ وقت صبح که از خواب بیدار شدی تو محیط غریبه نبودی و وقتی من مدرسه بودم پیش مامان مریم میموندی که گاهی فکر میکنم از من بیشتر دوسش داریناراحت واسه همین نگران بودم که فردا چی میشه. البته واست تعریف کردم که فردا کجا میخوای بری. خلاصه تو این فکرا بودم که بابا ناصر زنگ زده بود و رضا گوشی رو ور داشت و بابا ناصر گفته بود آقا رضا من و مامان خیلی ناراحتیم و به وحیده بگید پارمیس هنوز سه سالش نشده و خیلی زوده بره مهد و مامان مریم از دوری پارمیس مریض میشه و... و باز هم بیارینش پیش خودمون. منم که انگار از اون استرسا خلاص شدم تصمیم نهایی رو گرفتم و قرار شد امسال هم زحمت مامان مریمی بدیم. دیگه از اول مهر تاحالا هر روز میری خونه مامان مریم. آرزو میکنم خدا به همه ی پدر مادرا سلامتی بده و به بابا مامان منم سلامتی بده.



[موضوع : خاطرات روزانه]
[ پنجشنبه 16 آبان 1392 ] [ 9:17 قبل از ظهر ] [ مامان ]


فردا اول مهر و بعد از یه تعطیلیه طولانی باید برم مدرسه و البته اولین روز مهد کودک شما هم هست. قرار شد ایشالا فردا صبح بری مهد سرزمین کوچولوها ...



[موضوع : ]
[ يکشنبه 31 شهريور 1392 ] [ 9:11 بعد از ظهر ] [ مامان ]

تلویزیونو روشن کردم و شبکه کارتونو آوردم تا یه خورده سرگرم بشی و من به کارام برسم. بعد از چند دقیقه اومدی گفتی اینو نمی خوام. این واسه پسرای بزرگه. نگاه کردم به کارتون گفتم چرا؟ گفتی آخه همش میزنن.

 

به مامان مریم گفتی: مامان مریمی چقدر گردنبندت قشنگه!! مامانم گفت مال مامیت بوده. گفتی:وقتی مجرد بوده؟ من و مامان مریم که این شکلی شده بودیم تعجب پرسیدیم مجرد بوده یعنی چی؟ گفتی: خونه ی بابا ناصر بوده دیگه! شگفتاتعجب

 

عینک جدید خریدم و دایی محمد داشت بهم میگفت چرا عینکت تو چشت یه جور خاصی واستاده، انگار تنظیم نیست. تو هم گفتی: اِ نگووووو! دوست داری من بگم تو زشتی؟

 

 



[موضوع : ادبیات پارمیسی]
[ پنجشنبه 28 شهريور 1392 ] [ 11:11 قبل از ظهر ] [ مامان ]

دیشب بعد از شستن دست و صورت و پاهات، داشتم کرم بهت میزدم که مقداری از کرمو به صورتم مالیدی. بهت گفتم نه مامان جون این کرم چربه صورتم جوش میزنه. خیلی جدی گفتی: نه! اجازه بده بزنم. من آرزو میکنم صورتت جوش نزنه.

 

دوستم سحر اومده بود خونمون. مشغول خوردن اسنک بودیم و شما البته فقط سسشو میخوردی و باز هم از سحر جون درخواست سس بیشتر کردی که بهت گفت: عزیزم سس زیاد بخوری دلت بهم میخوره. شما هم گفتی: یعنی میکروب تو دلم میره؟

 

چند شب پیش بابا ناصر بردت راه آهن که قطار تماشا کنی. مامور قطار موقع حرکت قطار بهتون گفته: شما سوار نمیشید؟ با صدای بلند گفتی:ما نمیخوایم سوار شیم. ما اومدیم فعط تماشا کنیم.



[موضوع : خاطرات روزانه]
[ شنبه 5 مرداد 1392 ] [ 11:04 قبل از ظهر ] [ مامان ]

سوم خرداد تولد امام علی (ع) بود و به مناسبت این روز مبارک تو پارک شقایق یه جشن شاد واسه شما نی نی ها و البته ما بزرگترا برپا بود و عمو فرشید، مجری برنامه کودک، جشنو با شادی هر چه تمام تر، بیاد موندنی کرد.

 

وقتی مشغول تماشا بودی و بچه ها بالای سِن شعر میخوندن ازت پرسیدم میخوای بری شعر امام رضا رو بخونی؟ گفتی نه. چند دقیقه بعد دوباره پرسیدم و این بار گفتی میخوام پروانه ی شایسته بخونم. به بابا گفتم که من میرم هماهنگ کنم که پارمیس هم شعر بخونه. بابا گفت نه مطمئن باش بره بالا خجالت میکشه و نمیخونه. به بابا گفتی نه! میخونم. من هم عزممو جزم کردم و دل به دریا زدم و رفتم با مسئول برگزاری جشن هماهنگ کردم. قرار شد منتظر قسمت بعدی برنامه بشیم. دل تو دلم نبود که نکنه بری بالای سِن و اصلا نخونی. حدود 700 ،800 تا تماشاچی اونجا بود و قطعا خیلی از اون بچه ها و مامانا منو میشناختن. خودت میدونی که چی میشد؟نگران

خلاصه عمو فرشید اعلام کرد که خوب یه دختر دیگه هم میخواد بیاد و شعر بخونه. به من گفت به بچتون بگید بیاد. منم شما رو بغل کردم. پرسید اینه اون دختر؟ گفتم بله. گفت مطمئنین این کوچولو بلده حرف بزنه؟ می خواد شعر بخونه؟تعجب

و من گفتم بله میخونه.خلاصه رفتیم بالای سِن و خداروشکر شعر پروانه شایسته رو کامل و بدون اشکال خوندی و منو پیش حضار رو سفید کردیتشویقتشویقتشویق

این اولین اجرات روی صحنه بود که در دو سال و بیست و دو روزگی انجام شد. به امید اجراهای بعدی

 

پروانه ی شایسته

پر می زنه آهسته

پراشو جم میکنه

از بچه ها میترسه

نترس نترس من هستم

من مامان تو هستم

من تورو می پرستم



[موضوع : اولین ها]
[ يکشنبه 16 تير 1392 ] [ 10:19 قبل از ظهر ] [ مامان ]

 

این یکی از عکسای آتلیه به مناسبت تولد دو سالگیته.

از روی عکس، عکس گرفتم. ایشالا بقیشو اسکن میکنم و میذارم.



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 13 تير 1392 ] [ 10:30 قبل از ظهر ] [ مامان ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 47
بازدید دیروز : 12
بازدید هفته گذشته : 66
کل بازدید : 55734
امکانات وب